محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2105

تاريخ الطبرى ( فارسي )

چيزى به او نگفته بودم گويد : شاه روم از غزا دست بداشت و به عمر نامه نوشت و تقرب كرد و از او در بارهء كلمه اى كه همه دانش را فراهم دارد پرسش كرد . عمر به دو نوشت كه آنچه براى خود مىخواهى براى مردم بخواه و آنچه به خود روا ندارى به آنها روا مدار كه همه حكمت براى تو فراهم آيد . از كار مجاورانت پند بياموز ، كه همه معرفت براى تو فراهم آيد . پس از آن شام روم به دو نامه نوشت و طرفى فرستاد كه اين را از همه چيز پر كن . عمر آن را از آب پر كرد و نوشت كه اين همه چيز دنياست . شاه روم به دو نوشت كه فاصلهء حق و باطل چيست ؟ عمر به دو نوشت كه چهار انگشت است . حق آنست كه معاينه مىبينى و باطل بيشتر چيزهاست كه شنيده مىشود و معاينه ديده نشده . شاه روم به دو نوشت : « فاصلهء آسمان و زمين چيست ؟ » عمر به دو نوشت : « پانصد سال راه براى رهرو ، اگر راه كشيده اى بود . » گويد : ام كلثوم دختر على بن ابى طالب هديه اى از بوى خوش و ظرف و لوازم زنانه براى ملكهء روم فرستاد و آن را به پيك داد كه به دو رسانيد و آن را ، بگرفت . آنگاه زن هرقل زنان اطراف خويش را فراهم آورد و گفت : « اين هديهء زن شاه عرب و دختر پيمبرشان است » و نامه نوشت و عوض داد و هديه فرستاد ، از جمله هدايا يك گردن بند فاخر بود . و چون پيك گردن بند را پيش عمر آورد بگفت تا آن را نگهدارد و نداى نماز جماعت داد ، كسان فراهم آمدند ، با آنها نماز كرد و گفت : « هر يك از كارهاى من كه بى مشورت انجام شود نيك نباشد . در بارهء هديه اى كه ام كلثوم براى زن شاه روم فرستاده و زن شاه روم براى او هديه فرستاده چه مىگوييد ؟ »